تبليغاتX
صلیب نگاه
 

تمام روز خوابم را پاک می کنم

بیداری از ابهام دست بر نمی دارد

تو از سرم

سر و صدایی که بیدار می شوی

با مردمی که بلند بلند

                              راه می روند

این جمعیتی است درون من

با افکار متفاوت

ادعا می کنند بوسیده اند

ادعایی روشن

در اتاقی خاموش

گاه سکسکه ای مردم را بیدار می کند

با چهره هایی درهم

گاه خواب می روم در سکسکه ای

و می پرد

             رنگ صورتی که داشته ام

و می پرد

            روی صورتی که داشته ای

لبهایی خاموش

بر چهره ای روشن.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/27ساعت 3:16 توسط معصومه یوسفی |

سیاه و سفید

موهایم را کوتاه می کنم

دارایی ام پیراهنی است بلند

زمستانی که انگشتهایم را خواب می کند

بی نیاز اشاره ای دور

شبیه برقی که این روزها می رود

به شکل تازه ای از خودم دست می کشم

محوری از رویدادهای نیامده

عنصری است تلف شده و خوشبخت

دندانی که روزنامه را می جود

و حادثه به شکل درونی خود دست می دهد

دستم را پیش می برد

قدمهایی که کوتاه می شود

اینگونه غلبه می کنم به تاریکی

و روشنایی نور طبیعی اشیاء است

هوایی که درونم جمع می شود

حبابی که درونش جا می شوم

با قاطعیت موهایی بلندتر از دیروز

لکنتی که دست به سرم می کند

از همیشه آرامتر

         به شکل سایه ای زیر برف.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/12ساعت 0:29 توسط معصومه یوسفی |