تبليغاتX
صلیب نگاه

جنبندگی لبهایم را پاک می کند

اینگونه است که می خندم

رو به آینه ای که فرسودگی ام را به بند کشیده است

وقتی پایم از خیابان گردی دست نمی کشد

و دستم نمی کشد

بی هوا به نفس نفس می افتم

و فعلهای زیادی صرف می شود

هِن و هِن و هِن

و چین تازه ای روی پیشانی ام

با بوسه های پی در پی

و خنده های مکرر.

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/12/02ساعت 5:52 توسط معصومه یوسفی |

ایست بازرسی

تمام تنی که می لرزد

و چکه های عرق توی دستش آب می شود

روی موهایی که پریشانی اش

                                 با خشم خوابیده است

اتهام یا هر چیزی که روی خانه ات پاشیده باشد

چه فرق می کند

پاشیدگی خانه

یا سیاهی، روی تو

دست روی دست

این بار بلندتر می افتی

وگریه امانت را با وصله های ناجور می دوزد

در دهانی که مدام حرف می زند.

+ نوشته شده در شنبه 1390/05/01ساعت 5:9 توسط معصومه یوسفی |