بیچارگی انگشت اشاره ای است که رو به تو خواب رفته
وخواب می بیند پشت او ایستاده است
زنی با انگشتی در حلقه ای ممنوع
با چرخشی چند ساله
که جفتش سالهای آینده را صلح کرده است
تا شکستگی پیشانیش
و خیابانی که به چراغ دهن کجی کند
خیابان جهان کوچکی است
با علایمی بزرگ
ودرک ساده ی کود کی از سیمهای سیاه برق
دو لول تفنگی مخدوش
که آتشش زندگی زن را تقسیم می کند
نیمی را جنگ می برد،کم
کم کم بزرگ می شود نیم
این تقسیم عادلانه ای نیست
تو دراین جهان باشی
ومن در به در دری سفید!
پرده های کشیده رو ی صورتم سرخ می شود
رد انگشتان کسی که دیروزش توی اتاق
لو رفته است
دمپایی های نپوشیده گواه پا برهنه گیم
همین جا ایستاده ام
وحسادت می کنم به جفت بشقابهای رو ی میز
به کسی که از موهای من بلندتر
دستی که شانه ام شد
و خطوط نا هموار پیشانیم را پذیرفت
پذیرش منطقی با گامهای بلند
تا خوابهای کوتاه
که لحظه لحظه می پرد
شبیه درماندگی فرش زیر پایه های صندلی
اتاق از اضطراب دستهای من
خیس
مادرم که بی مقدمه پیر می شود
توی دستهای من مضطرب
دمپایی ها برای رفتنم آماده نیست.
تا پای برهنه اش را روی کشف تاز ه ای از سپیدی بچسباند
و فکر کند به سیگاری که لای انگشتهایم نبوده است
به من که به فکرهای او دامن می زنم
با چینهای درشت!
وآفتابی که پشت سرش داغ می شود
تیر چراغ خسته از سنگینی کلاغها
شقیقه ام را نشانه گرفته
برق از سر عابری که پشت چراغ ایستاده می پرد
عابری که عبور ممنوع را تجربه کرده
و می داند ماهی را هر وقت از آب بگیری
می میرد
می میرم برای صبحانه ای سرد
برای کسی که حمل می کند کشف تازه اش را توی فنجان من
وجمعیتی که بیرون زده است
زنهای جوان بارهای خود را انداخته اند
زمین هوای مرا دارد
خفه ام می کند
پیش از آنکه شانه موهایم را به خاک سیاه بنشاند
سیاهی رد رفتنش
دور چشمهای من
دور میدانهای بزرگ شهر.
دردها در اوجشان به لذت می رسند
ولذت کلمه ای نیست که درد را بفهمد
زندگی من توی همین دردها شکل می گیرد
به شیوه ی خودش
چند مبل کهنه و در و
دیواری که به مهتابی های خانه عشق می ورزد
و اهمیتی نمی دهد به فرق نور با نور
چون تو را در همه ی نورها تجربه کرده
من در سایه ی او
خاموش
ایستاده ام
و سعی می کنم وقت فکر کردن به تو درد گوشه ی ناخنم را تحریک کنم
و بعد شبیه یک تولد احمقانه جشن بگیرم
به خودم بد و بی راه بروم
برگردم ٬ لنگ لنگان
لنگر بیندازم توی فکرهای تو
سیاه و سفید
رنگ موی من و روی تو
روی زمین خدا پا بکوبم
هر چند پا در هوا مانده ام
و بندهای کتانی ام
با چرخشی عجیب
ارتفاع را تاب می دهد!
شخص سومی پشت دیوار ایستاده است
با سیگارهای دور و برش
روشن
زمانی که فاصله نشسته است گوشه ی ناخنم
تا آبها از آسیاب عاصی تر شوند
گره ی روسریم آبی تر
تنگ تر
تُنگ ماهی قرمز٬ تر
همه ی دردهای جهان را رنج تر
لای موهایم انداخته ام پشت گوش.