لحظه ها از تاريکی حساب می برند
در فضايی به هم چسبيده
جايی که نفسها گير کرده توی هوا
و درختها هوای مرا
می خورند
مرگ می تواند به هر شکلی باشد
زندگی توی چشمهای هر کسی
من می توانم توی چشمهای يک نفر مرده باشم
آنگاه که مرگ به شکل زندگی است
آدم ليوانی از آب سر می کشد
کمی از حجم دنيا توی شکمش راه می رود
به اين سادگی شکل می گيرد جهانی درون او
و تغيير دچار هر چيزی
هوا دستهايم را مشت می کند
هيچ رويدادی غير طبيعی تر از اتفاق طبيعی نيست
و هيچ مشتی هوا را دست نمی اندازد
پای زندگی از جهان من کوتاه
در ارتفاعی بلند ايستاده ام
و به چشمهای سياه پرنده ای سفيد
خيره
سکوت به همه ی ما می چسبد!