روزهایی که نمی آیند تصویر روشنی است از
دچار!
هیچ اتفاقی مرا نمی ترساند
ارزشها از اندازه ی ترس بزرگترند
اینگونه چراغهای قرمز هویت خود را از دست می دهند
و تابوتهای سوخته
مرگ را
در خیابانی که مردن کار هر کسی نیست
فرضها همیشه به خلافشان می رسند
آدمها به کوه
و تغییری که مسدود می شود
سعی ها نتیجه ی منطقی دردند
بی آنکه کسی به تاثیرشان فکر کند
به زمین
که دور سرش بچرخدو خاک ببارد
در گورستانی بیدار با سنگفرشی به اندازه ی قد من
و درختهایی که می ترسند از سبز شدن
اشتیاقی لزج شبیه مرگ ایستاده است
پشت خوابهای ندیده
برف برف.