دردها در اوجشان به لذت می رسند
ولذت کلمه ای نیست که درد را بفهمد
زندگی من توی همین دردها شکل می گیرد
به شیوه ی خودش
چند مبل کهنه و در و
دیواری که به مهتابی های خانه عشق می ورزد
و اهمیتی نمی دهد به فرق نور با نور
چون تو را در همه ی نورها تجربه کرده
من در سایه ی او
خاموش
ایستاده ام
و سعی می کنم وقت فکر کردن به تو درد گوشه ی ناخنم را تحریک کنم
و بعد شبیه یک تولد احمقانه جشن بگیرم
به خودم بد و بی راه بروم
برگردم ٬ لنگ لنگان
لنگر بیندازم توی فکرهای تو
سیاه و سفید
رنگ موی من و روی تو
روی زمین خدا پا بکوبم
هر چند پا در هوا مانده ام
و بندهای کتانی ام
با چرخشی عجیب
ارتفاع را تاب می دهد!
شخص سومی پشت دیوار ایستاده است
با سیگارهای دور و برش
روشن
زمانی که فاصله نشسته است گوشه ی ناخنم
تا آبها از آسیاب عاصی تر شوند
گره ی روسریم آبی تر
تنگ تر
تُنگ ماهی قرمز٬ تر
همه ی دردهای جهان را رنج تر
لای موهایم انداخته ام پشت گوش.