لغزشها شادمانی بزرگند
پاشنه های بلندی که با مهارتی عجیب می چرخند
می چرخند و تمام قد کسی به شیارهایی افتاده نگاه می کند
به من ، که افتاده ام از لغزشهای پی در پی
پیرتر
در موقعیت های فرضی گذشته
کمی وسیع تر از تصورم
تصور خواب آوری در جریان
جریان خواب تصوری کوچک
مویرگهای خونی قیام کرده اند
یک مشت توی صورتم
شرم خوابیدن روی بالشی دست نخورده
روی دستی رو نشده
خطوط مبهمی که سرنوشتم را گیج کرده اند
سرم گیج می رود
سقف بهانه ی بلندی که ایستاده ام
با کفشهایی که پاهایم گم شده است
با پاهایی که گم شده ام.
+
نوشته شده در شنبه
1386/12/18ساعت 2:58 توسط معصومه یوسفی
|