آفتابی که در پنجره ام خوابیده
سایه دستی است که از مرد بودنش
می ترسد
فاصله ای که از مرد بودنم
می ترسم
از شغالی که روی دستم باد کرده ،
هوا را کم
پیشترها زنی بوده ام با استخوانهای باریک
و گله ای کور
تصویری از سقوطی سرد!
سایه ای که روی دستهایت خوابیده منم
انعکاس آفتابی که پرده را خاک می کند
انتشار خاک در فضایی نامحدود
سرزمینی که از سرفه هایش مرد می شود
و جارو جای پرچم زندگیمان را
به باد می دهد
حاشیه هایی است بزرگتر از تصویر
شبیه رهگذری توی عکس
وتصاویری بزرگتر از حاشیه
شبیه مردی که چشم از رهگذر برنمی دارد
تو از من
من از او
او در فاصله ی شمارش معکوس گم شده است
میان انبوهی از خاک
شهر از فضای خالی رنج می برد
مردم فضای خالیشان را کنار هم فراموش می کنند
تو،من را
من،او را
او روی دستهای خوابیده ام گزارشی است اشتباه
سقوطی که از متن بیرون می زند
توی شهر راه می افتد
رفتگری می شود با
جاروی بلند.
+
نوشته شده در جمعه
1387/04/21ساعت 20:51 توسط معصومه یوسفی
|