سیاه و سفید
موهایم را کوتاه می کنم
دارایی ام پیراهنی است بلند
زمستانی که انگشتهایم را خواب می کند
بی نیاز اشاره ای دور
شبیه برقی که این روزها می رود
به شکل تازه ای از خودم دست می کشم
محوری از رویدادهای نیامده
عنصری است تلف شده و خوشبخت
دندانی که روزنامه را می جود
و حادثه به شکل درونی خود دست می دهد
دستم را پیش می برد
قدمهایی که کوتاه می شود
اینگونه غلبه می کنم به تاریکی
و روشنایی نور طبیعی اشیاء است
هوایی که درونم جمع می شود
حبابی که درونش جا می شوم
با قاطعیت موهایی بلندتر از دیروز
لکنتی که دست به سرم می کند
از همیشه آرامتر
به شکل سایه ای زیر برف.